داستان صوتی وابستگی – قسمت 9

متن قسمت ۹ داستان صوتی وابستگی

اثری از تیم آکادمی دکلمافون


همیشه شروع خیلی از ماجراها تو زندگی اتفاقیه
گاهی یه اتفاق میتونه اونقدر مهم باشه که حتی نشه فکرشو کرد .

ای کاش ادما میتونستن خودشون اتفاقای زندگیشون رو انتخاب کنن
اینجوری منم اتفاقای قصه ی سرنوشتمو خودم انتخاب میکردمو هیچ وقت اتفاقی پامو توی اون کوچه و کافه نمیذاشتم .

اون روز که رفتم توی اون کافه هیچ میزی خالی نبود تا اومدم برم بیرن از کافه یکی صدام (علیرضا) کردو گفت : خانم اگه دوست داشته باشین میتونین اینجا بشینید من دارم میرم !

علیرضا اونقدر با عجله رفت که کتاب رو میزو یادش رفت برداره خب منم کنجکاوی کردمو کتابو برداشتم ورق زدم ،
اونقدر تو کتاب غرق شده بودم که نفهمیدم زمان چجوری گذشت نمیدونم چرا خوندن کتاب برام جذاب شده بود اونقدر حواسم به خوندن کتاب بود که یادم رفت کتاب برای خودم نیستو گذاشتمش توی کیفم وقتی رسیدم خونه به خودم اومدم دیدم که کتابی که برای خودم نیست رو توی کیفم گذاشتم !

خواستم همون موقع برگردم کافه ، اما پشیمون شدم
تصمیم گرفتم اول بخونمشو بعد ببرم بذارم سر جاش
اینجوری کسی هم نمیفهمید کار من بوده…

چند روز بعد وقتی رفتم کافه تا کتابو بر گردونم ، علیرضا رو دیدم که رو همون میز نشسته بود
جلو رفتم
اولش خجالت کشیدم که بگم کتاب شما دست منه ،
اما یهو خود علیرضا بهم گفت چند روزه منتظرتونم ،کتابو خوندین ؟

اونقدر تعجب کرده بودم که حتی برای جواب دادن به سوالش یه کلمه هم نداشتم که بگم
به قول علیرضا چشامم پر از حرف بودن که زبونم درکشون نمیکرد!

کتابو با کلی خجالت پس دادم
علیرضا بهم گفت من دارم میرم اگه دوست دارین میتونین اینجا بشینین ،
کتابم گذاشت روی میز و گفت این کتاب برای من نیست، منم بار اول که اومدم اینجا مثل شما کتابو به امانت خونه بردم تا بخونمش

چند روز بعد از او ماجرا دوباره رفتم همون کافه
نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده بود که دلم میخواست هر روز برم بشینم روی اون میز

این سری که رفتم دیگه خبری از علیرضا نبود
رفتم نشستم روی همون میز گوشه ی کافه
بعد از چند دیقه علیرضا هم پیدا شد
اما میزی خالی نبود که بشینه
آخه اون کافه کلا چهارتا میز داشت
اونم گوشه ی دیوار اینبار من علیرضا رو صدا کردم گفتم اگه دوست دارین میتونید اینجا بشینید اونم قبول کردو نشست
هم به دل من، هم کنار من !

کم کم ارتباط منو علیرضا بیشتر و بیشتر شد
از نشستنای طولانی توی کافه بگیر تا راه رفتن زیر بارون !

ای کاش اون روز که بارون می اومد زیر چترِ علیرضا نمیرفتم
ای کاش اونم هیچ وقت زیر چترِ خودش بهم نمیگفت خوش اومدی به زندگیم
ای کاش بعد از اینکه از پیشش رفتم این شعرو نمینوشت که منم اتفاقی بخونمش!

من
شبیه چتر برای باران
برگ برای باد
تو برای من , دلتنگم …


عوامل ساخت این قسمت:

 نویسنده: امیر صلح میرزایی
گوینده: بهار حسنپور
میکس و مسترینگ: محمد رئوفی
طراح کاور: علی عمله
تولید شده توسط تیم دکلمافون


logo-deklamaphone | لوگو دکلمافون

مشارکت در بخش های دیگر دکلمافون:

– آیا می دانید ما این امکان را برای شما فراهم کرده ایم تا دکلمه های زیبای خود را به صورت رایگان از طریق سایت دکلمافون پخش کنید؟
کافیست به صفحه پخش رایگان پادکست وارد شوید و فرم مربوط به آپلود را با توجه به شرایط ذکر شده تکمیل و ارسال نمایید.

– اگر با ما در زمینه های مختلف طراحی، تدوین، گرافیک، میکس و مسترینگ، تولید محتوا و … که مرتبط با فعالیت های ما است تمایل به همکاری دارید به صفحه همکاری با ما مراجعه و فرم مربوطه را تکمیل و ارسال نمایید.

– برای شرکت یا دنبال کردن بزرگ ترین مسابقات مجازی دکلمه ایران که توسط تیم حرفه ای ما برگزار می گردد به صفحه مسابقات پادکست مراجعه نمایید تا شاید برنده جوایز نفیس این مسابقات شوید.

مطالب مرتبط با این پست:

0

دیدگاهتان را بنویسید