داستان صوتی وابستگی – قسمت 7

متن قسمت ۷ داستان صوتی وابستگی

اثری از تیم آکادمی دکلمافون


امروز سه شنبه ۳۰ خردادِ ،
دقیقا دویست و پنجاه و دو روز از نوزدهم مهر میگذره ،
هوا آفتابیه و دیگه خبری از بادو رقصیدن برگایِ پاییزی نیست .

امروز میخوام برای اولین بار از تجربه کردن حسی حرف بزنم که خودم تازه درکش کردم .
میگن همیشه سخت ترین لحظه ها ، لحظه های خداحافظین ،
مخصوصا اون زمانی که داریی کسی رو که قرار بره و نباشه به اندازه ی نبودنش محکم بغل میگیری .

تو بعضی از خداحافظیا باید انقدر صبوری کنی تا رفتن کسی رو که برات مهمه با تکون دادن دستاش ببینیو تو ام براش دست تکون بدی

شاید به قول علیرضا این تنها کاریه که میشه موقع خداحافظی برا قایم کردن اشکا و غمایی که بهت سرازیر میشه کرد

هرچی باشه دست تکون دادنو خنده های الکی ، خیلی بهتر از گریه س ،
آخه اگه گریه ات بگیره مجبوری اشکاتو با دستات پاک کنی ،
اون وقت دستات زودتر نبودن دستای کسی رو که دوسش داری حس میکنن
دستایی که تا قبل از پاک کردن اشکات تو دستای کسی بودن که بهت ارامش میدادو سهم پاک کردن اشکات می رسید به همون دستا .

اما بعضی از خداحافظیا هستن که خیلی مظلومن ،
نه بغل کردن دارن و نه دست تکون دادن ،
بعضی از خداحافطیا فقط بغض دارن ،
بدون حرفن یا شایدم پر از حرفایین که نزدنشون بهتر از زدنشونه …

اون شبی که برا من همچی تموم شدو از علیرضا خداحافظی کردم ،
صدام کردو گفت لامصب حداقل داری میری با خودت یادتم ببر از خونه ،
منم برگشتم از تو اینه نگاش کردمو خندیدم ،
آخه اونباری که باهم داشتیم به ریلای قطار نگاه میکردیم خودش بهم گفت ای کاش میشد تموم خداحافظیا بدون بغض و گریه باشن .
میگفت شاید اینجوری باباشم بجای اینکه سوزنبان ریلای قطار میشد تو ایستگاه راه اهن کار میکرد

اون روز اصلا نتونستم حرفاشو درک کنم
تا وقتی که ازش خداحافظی کردمو مقصدم شد ایستگاه راه آهن ،
جایی که یه عالمه از دستا رو از هم جدا کرده ،
جایی که پنجره های قطاراش اخرین امید برای دستای آویزون شده ی کسیه که میخواد دستاشو واسه اخرین بار به دستای کسی که دوسش داره گره بزنه …

جایی که چشما دنبال قطار میدون پاها گریه میکنن

اون روز کنار ریل علیرضا برام یه شعر خوند ،
یه شعر که وقتی سوار قطار شدم تا وقت پیاده شدنم مدام با خودم زمزمه می کردم:

باز باد
کوچه ای پر از یاس
یک شعر صدایت می زند
یک کافه , یک فنجان دوریت را می خواند
باد
از لا بِ لای این پنجره ها
عطر دست گلی را به مشامم میرساند
ما از انتها به آغاز رسیدیم
شبیه دو قطاری که در ایستگاه
مسیرهای جدا گانه ای را
انتخاب کرده بودند …


عوامل ساخت این قسمت:

 نویسنده: امیر صلح میرزایی
گوینده: بهار حسنپور و علیرضا فراهانی
میکس و مسترینگ: محمد رئوفی
طراح کاور: علی عمله
تولید شده توسط تیم دکلمافون


logo-deklamaphone | لوگو دکلمافون

مشارکت در بخش های دیگر دکلمافون:

– آیا می دانید ما این امکان را برای شما فراهم کرده ایم تا دکلمه های زیبای خود را به صورت رایگان از طریق سایت دکلمافون پخش کنید؟
کافیست به صفحه پخش رایگان پادکست وارد شوید و فرم مربوط به آپلود را با توجه به شرایط ذکر شده تکمیل و ارسال نمایید.

– اگر با ما در زمینه های مختلف طراحی، تدوین، گرافیک، میکس و مسترینگ، تولید محتوا و … که مرتبط با فعالیت های ما است تمایل به همکاری دارید به صفحه همکاری با ما مراجعه و فرم مربوطه را تکمیل و ارسال نمایید.

– برای شرکت یا دنبال کردن بزرگ ترین مسابقات مجازی دکلمه ایران که توسط تیم حرفه ای ما برگزار می گردد به صفحه مسابقات پادکست مراجعه نمایید تا شاید برنده جوایز نفیس این مسابقات شوید.

مطالب مرتبط با این پست:

0

دیدگاهتان را بنویسید