داستان صوتی سیرک – قسمت 7

داستان صوتی سیرک – قسمت ۷

اثری از تیم آکادمی دکلمافون


میلاد: چه اشتباهی؟

الی: خودت بهتر میدونی…

میلاد: نه نمیدونم…
منم یه آدمم مثه هزارتا آدم معمولی دیگه…
از صبح که بیدار میشن کلی نقشه میکشن و سعی میکنن یه جوری به چیزایی که میخوان برسن…
کلی هدف دارن که تا بهش نزدیک میشن یه چیزی گند میزنه توش…
الانم بهتر نیست وقتی چیزی رو نمیدونی ژست روشن فکری نگیری خانم؟

الی: ژست روشن فکری؟
من فقط خواستم بهت هشدار بدم…
دلم برات سوخت…

میلاد: بده…
هشدارتو بده…
مگه نمیگی دلت سوخته؟
بگو ببینم اشتباهی که میخوام بکنم چیه؟
من دلم برای خودمم نمیسوزه چه برسه کسی بخواد دلسوزی کنه…
بگو بهم…

الی: من نمیتونم بگم اجازه ندارم…

میلاد: اگه اجازه نداری پس چرا میگی؟
از کی باید اجازه بگیری؟
زنگ بزن اجازه بگیر…

الی: تو مثل اینکه با همه دعوا داری نه؟

میلاد: نه اتفاقا من خیلی خونسردم…
لطفا زنگ بزن اجازه بگیر اگه کسی وجود خارجی داره…

الی: ازینکه کسی فکر کنه دارم دروغ میگم متنفرم…
صبر کن…

(الی به استادش ، بهزاد زنگ میزند)

بهزاد: سلام…

الی: سلام استاد ببخشید…

بهزاد: این آقای مربی رو بیار اینجا…

الی: ولی شما که گفتین هیچوقت با غریبه ها ملاقات نمیکنین…

بهزاد: بیارش اینجا… همین…

الی: شنیدی که چی گفتن؟

میلاد: نه خوشم اومد واقعا یه خبرایی هست…
خب رفقا خیلی خوشحال شدم… جمعه میبینمتون دیگه…

بهناز: آره حتما میایم مواظب خودتون باشین…

الی : مگه تو نمیای ؟

بهناز : نه دیگه بیام چیکار؟

الی : نه تو هم باید بیای…

میلاد: فعلا خدافظ… بریم

الی: خدافظ مهران

بهناز: فعلا مهران

مهران:شب بخیر… خوش بگذره بهتون…
(الی و بهناز و میلاد کافه را به سمت خانه ی بهزاد ترک میکنند)

(داخل ماشین الی)
میلاد: ببخشید میپرسما…
ولی معلوم هست کجا داریم میریم؟
از مرز رد نشیم یه وقت؟!

بهناز : راست میگه یه ساعته تو راهیم…

الی: استاد تو یه خونه باغ زندگی میکنه…
با شلوغی میونه ای ندارن…
دیگه داریم میرسیم تقریبا نزدیکه…

همینجاست
(الی در میزند)

میلاد: آیفون نداره؟!

الی: دو دقیقه میتونی هیچی نگی؟
فقط چشاتو باز کن ببین…

(در باز میشود)

الی: سلام استاد

بهناز: سلام استاد شبتون بخیر…

بهزاد: سلام خوش آمدید…

میلاد: سلام استاد…

بهزاد: وقتی به کسی اعتقاد نداری نگو استاد…
بهزاد صدام کن…

میلاد: چشم…
ببخشید مزاحمتون شدم…

بهزاد: خودم خواستم بیای…
مزاحم نیستی…
ولی پر از تردیدی برعکس ظاهرت…

شما بهناز هستید درسته ؟

بهناز : بله استاد…

بهزاد: خدا بهت آرامش بده …

بهزاد(خطاب به میلاد): میدونی وقتی یه روز به شیرا غذا ندی چه اتفاقی میفته؟
به خاطر غذا ازت فرمان میبرن…
آموزش پذیرتر میشن…
ولی اگه دو روز گشنه نگهشون داری به اولین کسی که حمله میکنن خودتی آقای مربی… درسته؟

میلاد: اطلاعات عمومی تونم عالیه بهزاد خان…

بهزاد: بپرس… من بهت میگم…

میلاد: من چیزی به ذهنم نمیرسه…
شما بگین چرا خواستین بیام اینجا…

بهزاد: تو میخوای آینده تو بدونی دیگه؟!
از الی پرسیدی اجازه نداشت بگه…
آینده ای وجود نداره میلاد…
همونطور که گذشته ای نیست…
همه چی همین لحظه ست…

میلاد: این حرفا رو که تو هر کتاب روان شناسی و انگیزشی ای میشه پیدا کرد که…

بهزاد: ۱۷ سالت که بود رفتی پیش روان شناس…
به خاطر افسردگی شدید…
۱ ساعت و ۱۴ دقیقه باهات حرف زد…
بعد تشخیص داد که افسردگی شدید داری…

یه جمله گفتی و اومدی بیرون: آقای دکتر من همون اول همینو بهتون گفتم که…
قرصامو بدید برم دیگه…

بعد از اون پیش هیچ روان پزشکی نرفتی چون ایمان داشتی به خودت و به چیزایی که فکر میکنی و این غرور تا همین الان دمار از روزگارت دراورده…

میلاد: من همیشه میدونستم چه مرگمه ولی کسی نمیخواست قبول کنه…

بهزاد: نه…تو هیچوقت نمیدونستی چی میخوای …
چون همیشه تو سرت جنگه…
الی میشه اون آیینه رو بیاری؟

الی: آره حتما
(الی به اتاق می رود)

بهزاد: الیم بعدِ تصادفش وقتی از کما درومد تو سرش جنگ بود…
میدید..
چشماش باز شده بود…
میفهمید…
فکرش جلوتر از زمان بود ولی نمیدونست باید چی کار کنه…
هیچ نظمی نداشت…
عصبی…
تنها چیزی که دور خودش جمع کرده بود یه مشت آدم بی مصرف بود که ذوق میکردن کسی میتونه بگه گذشته شون چی بود یا آینده شون چی میشه…
ولی بعدش همه میرفتن تا دفعه ی بعدی که یه جا گیر میکردن و دوباره الی عزیز میشد…
برای همین قرار شد نگه…
بذاره مردم هر غلطی میخوان بکنن…
خودش دور وایسته تماشا کنه…
ولی نتونست…
واسه همینه که هر روز داره از همون آدما ضربه میخوره…
البته بهناز اینا رو.میدونه …
مگه نه ؟

بهناز : تا حدودی …

الی: آوردمش استاد…

بهزاد: میخوای تنها باشیم ؟ بقیه برن بیرون ؟

میلاد : نه من چیزی واسه مخفی کردن ندارم …

بهزاد:پس بیا جلو…
بیا خودتو ببین میلاد…
تمرکز کن…
این کودکیته …
سفر… سفر…
زودتر از سنی که باید دنیارو شناختی…
تجربه هات روز به روز زیادتر شدن…
میبینی؟

میلاد: آره…
میشه ازشون رد شیم؟

بهزاد: من رد میشم ولی تو هر روز مرورشون میکنی…
همین تجربه های بیشتر از سنت جوونیتو ساخت…
همون افتادنا تورو یکی از بهترین بندبازای دنیا کرده…
ولی اینم میدونم که حسادت همونایی که تشویقت میکردن…
همونایی که حمایتشون کردی…
همونا…
ولی مطمئن باش که جوابشو پس میدن…
خیلی زود پس میدن…
توهم تو زندگیت اشتباه کردی ولی قبول دارم تاوانی که دادی خیلی سنگین تر از اشتباهاتته…
گیر داستانت اینجاست که خدارو نبخشیدی…

میلاد: یادم نمیاد گُلی به سرم زده باشه…

بهزاد: کفر نگو

میلاد: استاد داری میبینی دیگه… حالا شما اسمشو هر چی میخوای بذار…
یکی که پوست موز میره زیر پاش میوه فروشی رو که آتیش نمیزنه…

بهزاد: من نخواستم بیای اینجا که در باره ی اینجور چیزای مزخرف حرف بزنم…
ببین…
این آینده ته…
به خاطر همین الان اینجایی…

میلاد: خب؟

بهزاد: پس وقتی الی بهت گفت داری اشتباه میکنی اونو زیر سوال نبر…
از در که اومدی تو یه چیزایی درباره ی شیرا بهت گفتم درسته؟

میلاد: خب

بهزاد: فکر کردی یه پایان رویایی میشه واسه داستانت؟
چند روزه بهشون غذا ندادی که واسه نمایش جمعه شبت آماده بشن؟
فکر میکنی این یه پایان با شکوه و هیجان انگیز میشه؟
این احمقانه ترین تصمیمیه که تا حالا دیدم…
درسته واسه چند لحظه مردمو شوکه میکنی و تا چند روز فیلمات دست به دست میشه…
ولی کسی نمیگه کسی تو مقابل دنیا ایستادی…
اصلا براشون مهم نیست…
در نهایت یه آدم ضعیف میشه که عرضه نداشت چهارتا شیر تو قفسو جمع کنه…
این آخر داستان یه ستاره سابق بندبازی نیست…
این در نهایت یه خودکشی بچه گانه ست واسه سرگرم کردن یه عده آدم فراموش کار که ارزش فکر کردنم ندارن…
فقط اومدن که سرگرم بشن و هیچ چی از داستان تو نمیدونن…
تو اینجوری نمیتونی انتقامتو از سرنوشت بگیری…
چون خیلیا تا حالا این فکرو کردن و هیچ اتفاقی واسه دنیا نیفتاده…
آدمی که چیزی واسه از دست دادن نداره به کمال میرسه…
این فرصتو از دست نده…

میلاد :میشه دیگه بریم؟

الی و بهناز: خدانگهدار استاد…

بهزاد: خدا نگهدارتون…
فقط بهناز … فکرتو آروم کن ،
این کارهایی که میکنی هیچ فایده ای نداره و فقط اعصابتو داغون تر میکنه

بهناز: چه کارایی ؟

بهزاد: من دشمنت نیستم. خودت میدونی از چی حرف میزنم. شب خوش…
(داخل ماشین)

الی: کجا برسونمت؟

میلاد: نمیدونم فقط برو…


عوامل ساخت این قسمت:

 نویسنده و خواننده تیتراژ پایانی: میلاد تهرانی

گویندگان به ترتیب ورود:
میلاد تهرانی
الی مسیحا
بهناز دلشب
مهران فایضی
بهزاد احمدی

صداگذاری و میکس : محمد رئوفی

در مورد عوامل ساخت داستان صوتی سیرک بیشتر بدانید

تولید شده توسط تیم دکلمافون


logo-deklamaphone | لوگو دکلمافون

مشارکت در بخش های دیگر دکلمافون:

– آیا می دانید ما این امکان را برای شما فراهم کرده ایم تا دکلمه های زیبای خود را به صورت رایگان از طریق سایت دکلمافون پخش کنید؟
کافیست به صفحه پخش رایگان پادکست وارد شوید و فرم مربوط به آپلود را با توجه به شرایط ذکر شده تکمیل و ارسال نمایید.

– اگر با ما در زمینه های مختلف طراحی، تدوین، گرافیک، میکس و مسترینگ، تولید محتوا و … که مرتبط با فعالیت های ما است تمایل به همکاری دارید به صفحه همکاری با ما مراجعه و فرم مربوطه را تکمیل و ارسال نمایید.

– برای شرکت یا دنبال کردن بزرگ ترین مسابقات مجازی دکلمه ایران که توسط تیم حرفه ای ما برگزار می گردد به صفحه مسابقات پادکست مراجعه نمایید تا شاید برنده جوایز نفیس این مسابقات شوید.

مطالب مرتبط با این پست:

0

دیدگاهتان را بنویسید