داستان صوتی سیرک – قسمت 4

داستان صوتی سیرک – قسمت ۴

اثری از تیم آکادمی دکلمافون


(بیرون کافه گالری)

بهناز: الی… وایستا…
یا خدا… الی مواظب باش…

راننده تاکسی: بابا حواست کجاست؟!

بهناز: الی…

الی: تو هم فکر میکنی من اشتباه میکنم؟

بهناز: من همچین حرفی زدم؟

الی: من چند وقته تورو میشناسم؟ چی ازت میدونم؟ از زندگیت؟

بهناز: هیچی… تقریبا هیچی… غیر از همین حرفای روزمره…

الی: تاحالا بهم گفتی چرا دیگه درس نمیدی؟

بهناز: نه

الی: هفت سالِ پیش استاد دانشگاهِ تهران بودی…
یکی زیر پات نشست که خارج از کشور برات فرشِ قرمز پهن میکنن…
قدر مدرکتو میدونن…
پاشو بریم اونجا…
استعفا دادی رفتی…
دو هفته نگذشته بود دیدی طرف تو زرد از آب در اومده…
برگشتی گفتی مملکت خودم…
دانشگاه خودت که جاتو داده بودن به این بچه استادای سفارشی…
گفتن برو شهرستان توی دانشکده ی تازه تاسیس خاک بخور…

تو هم بیخیالش شدی…
رفتی تو مطبِ یه روانپزشک به عنوان مشاور…
اونقدر برات دردسر درست شد که اونجارم ول کردی چسبیدی به نوشتن…
الان داری یه کتاب انگیزشی مینویسی…
ازین مثبت اندیشیا…که ازینم هیچی در نمیاد…
شیش ماهِ بعد نا امید میشی… داغون…
بعدش تصمیم میگیری دوباره بنویسی…
درباره ی حقیقتِ زندگی…
چیزایی که ما فکر میکنیم و چیزایی که واقعیت داره…
چیزایی که قراره بیفته و چیزایی که در حقیقت اتفاق میفته…
یه چیزی به این مضمون…
ولی تو با این کتاب دوباره متولد میشی…
به تمام خواسته هات میرسی…
این یه قسمت از گذشته و آینده ته…
خواستی باورم کن…
نخواستیم زیاد مهم نیست…

من خوشم نمیاد ببینم…
جز کثیفی هیچی تو این دنیا نیست…
دروغ… خیانت… نامردی…
بهناز به خدا من نمیخوام ببینم…
دستِ خودم نیست…

بهناز: میفهمم … ولی نمیدونم چی باید بگم…

الی: همین که میفهمی برام کافیه… شبت بخیر…

بهناز: شب بخیر عزیزم…

(داخل کافه)
سعید: میگم اگه نمی فروشیمون یه قهوه ی دیگه سفارش بدیم…

مهران: چی؟؟؟

سعید: میگم اگه نمی فروشیمون یه قهوه ی دیگه سفارش بدیم…

مهران: دو ساعته ساکت نشستی اونجا الان اینو نمیگفتی فکر میکردم لالی…

سعید: حالا خدایی همچین داستانیه؟

مهران: نه بابا… حالا اون یه چیزی گفت… شما چرا قیافه گرفتین…

سعید: قیافه کجا بود… خیرِ سرم سفارش دادم…

مهران: امیر جون یه قهوه لطفا برای سعید…

(بهناز به کافه بر می گردد)
بهناز: خیلی عصبی بود… داشت میرفت زیر ماشین…

سعید: دوباره؟ خدا به خیر کنه…

بهناز: از همون تصادف اینجوری شد…
چند روزی رفت تو کما…
بعدش که برگشت شد یه آدمِ دیگه…

مهران: حالا واقعا میبینه؟

سعید: به من که هر چی گفت درست بوده…
نمیدونم بهش میگن؟ میبینه؟ من که سر در نمیارم…

بهناز: من میرم دیگه… فعلا خدافظ…

مهران: خداحافظ تا سه شنبه ساعت ۸…

سعید: خداحافظ…
(بهناز از کافه خارج می شود)

سعید: دو ماهِ دیگه نمایشگاه دارم… پوسترشو میارم برات…

مهران: بالاخره تموم شد؟

سعید: آخراشه…
فقط باید مجوز تابلوهارو بگیرم…
شایدم یه نفاشیِ جدید اضافه کردم…
نمیدونم… فعلا که مغزم تعطیله…
رکوده… یه رکوده مزخرف…
مثل وقتی که عزیزترین کست باهات قهره…
نمیدونی باید چی کار کنی…
وسطِ زمین و هوا بودن از همه چی بدتره مهران…

مهران: الان این همه توضیح فقط واسه نقاشی بود؟

سعید: کاش فقط یه نقاشی باشه که ملت تو دو دقیقه نگاه میکنن و ازش رد میشن…
به همین سادگی…
ولی پشتش هزار تا داستانه…
هزار تا داستان که تهش معلوم نیست چیه…

مهران: پاشو برو امشب معلوم نیست چه خبره همتون مشکوک میزنین…

سعید: عاشق این مشتری مداریتم…

مهران: شما که دیگه مشتری نیستی از منم بیشتر اینجایی…

سعید: مشکلِ اینجا اسمشه…
همه با این لعنتی که سر درِ کافه زدی احساس میکنن اول و آخرش همینجاست…
لعنت به همه ی چیزایی که باید باشه ولی نیست…

مهران: زندگی همینه دیگه… کاریش نمیشه کرد…
میدونستی هم صنفای تو بیچارم کردن؟
سال ۱۹۹۸ از یه حراجی تو پاریس یه تابلو خریدم فکر میکردم اصله…
یعنی واقعا اصل بود…
نمیدونم چی شد قلابی از کار درومد…
هر کاری کردم نشد ثابت کنم…
۷۵۰ هزار یوروم رفت…

سالِ بعدش برگشتم دیدم داداشم همه ی ارثیه ی بابامو بالا کشیده…
باز نشد ثابت کنم…
میدونی چرا اونایی که خرابکاری میکنن بیشترِ وقتا موفق ترن؟

سعید: چرا؟

مهران: چون تو این زندگیِ لعنتی نمیشه چیزی رو ثابت کرد…
دیوارِ حاشا همیشه بلند تر از چهارپایه ی حقه…
حالا فهمیدی چرا اسم اینجارو گذاشتم لعنتی؟
چون هر وقت ازین در میام تو همیشه یادم باشه که از کجا اومدم…
فکر کنم بقی هم برای همین میان اینجا…

 


عوامل ساخت این قسمت:

 نویسنده و خواننده تیتراژ پایانی: میلاد تهرانی

گویندگان به ترتیب ورود:
بهناز دلشب
الی مسیحا
علیرضا فراهانی
سعید مرعشی
مهران فایضی

صداگذاری و میکس : محمد رئوفی

در مورد عوامل ساخت داستان صوتی سیرک بیشتر بدانید

تولید شده توسط تیم دکلمافون


logo-deklamaphone | لوگو دکلمافون

مشارکت در بخش های دیگر دکلمافون:

– آیا می دانید ما این امکان را برای شما فراهم کرده ایم تا دکلمه های زیبای خود را به صورت رایگان از طریق سایت دکلمافون پخش کنید؟
کافیست به صفحه پخش رایگان پادکست وارد شوید و فرم مربوط به آپلود را با توجه به شرایط ذکر شده تکمیل و ارسال نمایید.

– اگر با ما در زمینه های مختلف طراحی، تدوین، گرافیک، میکس و مسترینگ، تولید محتوا و … که مرتبط با فعالیت های ما است تمایل به همکاری دارید به صفحه همکاری با ما مراجعه و فرم مربوطه را تکمیل و ارسال نمایید.

– برای شرکت یا دنبال کردن بزرگ ترین مسابقات مجازی دکلمه ایران که توسط تیم حرفه ای ما برگزار می گردد به صفحه مسابقات پادکست مراجعه نمایید تا شاید برنده جوایز نفیس این مسابقات شوید.

مطالب مرتبط با این پست:

0

پاسخی بگذارید